سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
حرف دل

حرف دل



تقدیم به او که نبود


 


ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد




دلم برای کسی تنگ است


که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد


و گیسوان بلندش را به باد می داد


و دست های سپیدش را به آب


می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند


هوس کوچ به سرم زده.



شاید هم هجرت.



نمی دانم.



ز این بی دلی ها خسته شدم.



دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان.



دیوانگی هم عالمی دارد


 


نوشته شده در جمعه 15/2/91ساعت 3:38 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


 



 


تو دیروز، بر چشم من ، چشم بستی


بصد ناز ، در دیده من نشستی


مرا با دو چشمی که آتشفشان بود


نگه کردی و خنده بر لب شکستی


ز چشم سیه مست ناز آفرینت


بجان و تنم ، مستی خواب می ریخت


نگاهت چو میتافت بر دیده من


بشام دلم موج مهتاب می ریخت


چو لبخند روی لبت موج میزد


دل من از آن موج ، توفان سرا بود


چو نسرینه اندام تو، تاب می خورد


مرا حیرت از شاهکار خدا بود


پی نوشخندی چو لب می گشودی


بدندان تو بود لطف سپیده


ندانم که الماس دندان نما بود


و یا اشک مهتاب ، بر گل چکیده؟


بسی رفت و بی مستی عشق بودم"آپلود


بچشمت قسم ، مستی از سر گرفتم


تو دیشب نبودی، خیالت گواه است


که او را بجای تو در بر گرفتم


پس از این ، دلم بی تو چون گور سرد است


بیا بخت من شو، در آغوش من باش


مرو ، بی تو شب های من بی ستاره است


تو پروین شب های خاموش من باش 


 


 


نوشته شده در دوشنبه 28/1/91ساعت 8:59 عصر توسط رضا نظرات ( ) |



با من بگو از عشق ای آخرین معشوق  


 


که برای رسوایی دنبال بهونم     


  


 با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی 


 


 تو شدی تعبیر رویای شبونم  



من تو نگاه تو دنیامو می بینم



 فردای شیرینم نازنین من



چشمای تو افسانه نیست  


 


 که تموم خواب و خیالم بود



تقدیر من عشق تو شد 



  که همیشه فکر محالم بود



شبهای تنهایی همرنگ گیسوته  


  


  آغوشتو وا کن بانوی مهتابی



دلواپسی هامو با خنده ای کم کن  


 


    که تویی پایان تردید و بی تابی



من تو نگاه تو دنیامو می بینم  


    


      فردای شیرینم نازنین من



چشمای تو افسانه نیست  



 که تموم خواب و خیالم بود


 


نوشته شده در چهارشنبه 24/12/90ساعت 2:11 عصر توسط رضا نظرات ( ) |

 


 


 آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش  ...



من مناجات درختان را هنگام سحر. رقص عطر گل یخ را با باد


 


نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه.  صحبت چلچله ها را با صبح


 


نبض پاینده هستی را در گندم زار. گردش رنگ و طراوت را در گونه گل


 


همه را می شنوم . می بینم . من به این جمله می اندیشم!


 


به تو می اندیشم.



ای سراپا همه خوبی . تک تنها به تو می اندیشم


 


همه وقت . همه جا . من به هر حال که باشم به تو می اندیشم


 


تو بدان این را .تنها تو بدان


 


تو بیا. تو بمان با من. تنها تو بمان


 


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.


 


من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند


 


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


 


ریسمانی کن از آن موی دراز. تو بگیر. تو ببند.


 


تو بخواه. پاسخ چلچله هارا. تو بگو.قصه ابر هوا را. تو بخوان


 


تو بمان با من. تنها تو بمان


 


در رگ ساغر هستی تو بجوش


 


من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است



 


 


  آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


نوشته شده در یکشنبه 21/12/90ساعت 4:59 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


نه ماه من ، غصه چرا ؟!


آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز


مثل آن روز نخست


گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !


یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان


نه شکست و نه گرفت !


بلکه از عاطفه لبریز شد و


نفسی از سر امید کشید


ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید


زیر پاهامان ریخت ،


تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !


ماه من غصه چرا !؟!


تو مرا داری و من


هر شب و روز ،


آرزویم ، همه خوشبختی توست !


ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن


کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …


ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید


یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،


با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن


وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !


او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید


نشانم می داد …


او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،


غرق شادی باشد ….


ماه من !


غصه اگر هست ! بگو تا باشد !


معنی خوشبختی ،


بودن اندوه است …!


این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور


چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند


همه را با هم و با عشق بچین …


ولی از یاد مبر،


پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا


و در آن باز کسی می خواند ،


که خدا هست ، خدا هست




نوشته شده در پنج شنبه 11/12/90ساعت 5:49 عصر توسط رضا نظرات ( ) |

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت

زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت



نوشته شده در دوشنبه 8/12/90ساعت 6:41 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


 


 


 


 


 


 



دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود     ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟    !
معـلـوم است ، به در خانه تو  !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟


 




 




نوشته شده در دوشنبه 1/12/90ساعت 3:58 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


 


 


بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم

اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم

بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم

جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم

مجنونم و مستم

به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم

مجنونم و مستم

به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

مجنونم و دل را به چشمان تو بستم

هشیار شدم آخر از دام تو جستم

مجنونم و مستم

عاشقم و خستم



نوشته شده در پنج شنبه 27/11/90ساعت 6:6 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


 


بــه مــن تکیــه کــن!


مــن تمــام هستــی ام را
دامنی می کنــم تــا تــو ســرت را بــر آن بنــهی!
تمــام روحــم را
آغــوش می ســازم تا تــو در آن از هــراس بیــاســایی!
تمــام نیــرویــی را کــه در دوســت داشتــن دارم
دستــی می کنــم تــا چهــره و گیســویــت را نــوازش کنــد!
تمــام بــودن خــود را
زانــویی می کنــم تــا بــر آن بــه خــواب روی!
خــود را، تمــام خــود را
بــه تــو می سپــارم تــا هــر چــه بخــواهی از آن بیــاشــامی!
از آن بــرگیــری، هــر چــه بخــواهی از آن بســازی، هــر گــونه
بخـواهی، بــاشــم!
از ایــن لحظــه مــرا داشتــه بــاش
!


نوشته شده در پنج شنبه 20/11/90ساعت 5:54 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


 


در این شبــــهای بــــارانــــی

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی

بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی

به احســــاست قســــــم یــــک شب

دلم می میرد از حسرت و من آهسته می گویم :

تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـی آیــــی


نوشته شده در پنج شنبه 20/11/90ساعت 5:40 عصر توسط رضا نظرات ( ) |


Design By : Pichak

 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز